تبليغاتX
بیگانه!
 

 

گاهی می شود من در انتظار یکی بود و نبود اول قصه نشسته ام

و تو مغرورتر از آن هستی

که بهتر از من می دانی آخر داستان کلاغ چه سرنوشتی دارد !

و نتیجه این می شود که قصه فراموشمان می شود

و من دیگر با هیچ داستانی حتی شیرین! خوابم نمی برد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:53  توسط شین  | 

 

 

 

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند ...

بی خبر از کوچ درد آلود انسانها

هر سلامی سایه ی تاریک بدرودیست

من چه هستم ؟ زاده ی یک شام لذت بار ...

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:43  توسط شین  | 

 

 

 

اینبار برای تو مینویسم ای عزیز

تویی که دیگر از هم اغوشی با من لذت نمیبری

تویی که آغوشت بوی عطر زن دیگری را دارد

و با جرات قسم میخوری برایم

برایم...برای منکه روزی عزیزترینت بودم!!!

که من تنها عشق تو هستم!

 

تا کی؟

تا کی این دایره ی مسخره باید بچرخه؟

تا کی آدما می خوان تنهام بذارن و برن؟

چند نفر دیگه؟

فقط می خوام بدونم دل من چند بار دیگه باید طاقت بیاره؟

به هیچکس اعتماد ندارم!

همه میان و میرن

مثل پدر که تا چشمانم به دنیا باز شد

رفت...........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:52  توسط شین  | 

 

 

 

بعضی حرف می زنند تا صدای خودشان را نشنوند ...

اگر صدای خودشان را می شنیدند

می فهمیدند که هیچ نیستند

و دیگر نمی توانستند حرف بزنند

...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:11  توسط شین  | 

 

 

باز هم یک سال دیگر تمام شد

 باز هم یک سال دیگر آغاز شد ...

و من امسال مانند تمامی سالهای گذشته

 از خدایم می خواهم که حالمان را به بهترین حال ها تغییر دهد.

ایمان دارم که ۸۵ سال خوبی است

سعی میکنم آدمهای منفی را از زندگیم دور کنم

و به دنبال بهترین ها باشم

دوست دارم بهترین هایم را امسال پیدا کنم

من اطمینان دارم که انها در همین نزدیکیها هستند...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:11  توسط شین  | 

 

 

می خواهم استعفا بدهم از این زندگی

می خواهم زندگی جدیدی را شروع کنم...

احساس می کنم تنوع طلب شده ام!

خودم را راضی می کنم چون خرداد ماهی هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 22:4  توسط شین  | 

 

خودم خودمو گذاشتم سر کار

نمیدونم چرا؟!!

ولی دوست دارم ریاضت بکشم میخوام سختی بکشم

آره می دونم تحمل ندارم ولی میخوام امتحان کنم

می خوام صبحا ساعت ۷ بیدار شم

از اون پل هوایی مسخره برم بالا

بیام پایین... سرمای برفو حس کنم

برم یه جا که بهش میگن محل کار مثلا

جایی که اصلا قبولش ندارم

بری تو ۱ اتاق با ۳ تا دختر دیگه که اصلا افکارت با اونا جور در نمیاد

لبخندای سرد و بی معنی هر روز تحویل همشون بدی

بعد دوباره از رو همون پل بری بالا بیای پایین

یکم قدم بزنی و تو مغزت ۱۰۰۰ جور فکرای مختلف

برسی خونه شب باید زودتر بخوابی که صبح زودتر بیدار شی

بازم تکرار میشه

همه چی برام تکراری شده

 زندگی من شده همین......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:14  توسط شین  | 

 

 

پروردگارا شکرت که لااقل اینروزها می فهمم که نمی فهمم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 21:28  توسط شین  | 

 

 

you`re still in my heart...

good bye my lover...

good bye my friend

you have been the one

you have been the one for me!

i`m so hollow babe

i`m so hollow

i`m so

i`m so

i`m so hollow.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:41  توسط شین  | 

 

 

...دیگر از همه چیز حتی خودم حالم بهم می خورد

هیچ چیز خوشحالم نمی کند

حتی تو!!!

از هر چه توست بیزارم...

این زندگی بیش از حد تکراری

با آدم ها...آدم ها با رفتار های تکراری...

تکرار.....تکرار.....تکرار............................

این دایره ی تکرار سرگیجه آور است و سرانجامش تهوع!..

در آخر هر چه خورده ای را پس می دهی.

نمی دانم چند وقت است که از ته دل نخندیده ام...

ذهنم مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد

خسته ام کرده... خسته!

می فهمی که چی می گم؟!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 15:33  توسط شین  |